غزل شمارهٔ ۲۴۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا چو شب هجر اضطراب بگدازد
قرار در دل و در دیده خواب بگدازد
برای شربت بیمار عشق او، رضوان
گل بهشت به عزم گلاب بگدازد
عطای او به گنه جلوه ها کند فردا
که رستگار ز ننگ ثواب بگدازد
دمی که شمع من آید ز انجمن بیرون
ز نور شعلهٔ حسن، آفتاب بگدازد
ز اضطراب هلاک ، نظاره کن، عرفی
که حیرت رخ ما ز اضطراب بگدازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حسی عمیق از اضطراب و عشق میپردازد. شاعر از تاثیر شب هجران بر خود میگوید که باعث بیقراری و از دست رفتن آرامش او شده است. او عشق معشوق را به گونهای وصف میکند که گویی از آن بهشت نیز فراتر رفته و میخواهد برای معشوق گلاب بیاورد. همچنین اشاره میکند که عطای معشوق میتواند گناهکاران را نجات دهد و آنها را از ننگ اعمالشان رها کند. او در نهایت به اضطراب و حیرتی که از دیدن یار به او دست میدهد اشاره میکند. به طور کلی، شعر احساسی عمیق از محبت، هجران و اضطراب را به تصویر میکشد.