غزل شمارهٔ ۲۹۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مگر لب تو قرین شراب می گردد
که آب در دهن آفتاب می گردد
چگونه حرف غم آرم به این حیا بر لب
که شعله می زند آنجا و آب می کردد
چنان ز روی تو دیدم گل مراد امشب
که زهر گریه به چشمم گلاب می گردد
ز بس خیال تو آرد هجوم بر چشمم
به گرد هر مژه صد آفتاب می گردد
دلت به من ده، به روی کرشمه ریز و ببین
که از تو دل مردم خراب می گردد
چه آتش است ندانم به سینهٔ عرفی
که دوزخ از نفس او کباب می گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و عواطف شدیدی است که شاعر نسبت به معشوقهاش دارد. شاعر با استفاده از تمثیلها و تصاویری جذاب، احساساتی نظیر عشق، درد و شوق را به تصویر میکشد. او به زیباییهای معشوقهاش اشاره میکند و تأثیر عمیق او بر احساساتش را بیان میکند. از نظر شاعر، زیبایی و حضور معشوقهاش تمام جهان را تحت تأثیر قرار میدهد و این عشق درون او را به آتش میکشد. در نهایت، شاعر به عمق احساساتش و ناتوانی در بیان غم و شادیهایش اشاره میکند.