غزل شمارهٔ ۲۹۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
از پی صید دگر، تا بجهاندی سمند
ذوق رهایی نیافت، آهوی سر درکمند
در ره عشق ای بلا، مهلت گامی بس است
جان سلامت روی، باد فدای گزند
رو که ستم می کند، بر من آرام دوست
دل که فراغش مباد، سینه که بر ما درند
مانده طبیب اجل، عاجز و حیرت زده
همنفس ساده لوح، گو که بسوزد سپند
دوش که طاعتکده، مجمع بیگانه بود
رخصت جامی نداد، محتسب بالوند
تا دلم از جام قرب، یافته کیفیتی
ننگ خمار منست، نشأء عشق بلند
تا به حریم وصال، هم نفس عرفی است
خون لبم می چکد، عاقبت از زهرخند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و دردناک شاعر است. شاعر به صید عشق اشاره میکند که همچون آهو در بند است و هرگز رهایی نمییابد. او از موانع و سختیهای عشق صحبت میکند و به حال خود آشفته است. همچنین به ستمهایی که از سوی محبوب بر او میرود، ابراز نارضایتی میکند و حسرت لحظات شیرین وصال را دارد. شاعر به حالت درماندهای اشاره میکند و ناامیدی طبیب اجل را در مواجهه با درد و رنج خود احساس میکند. این شعر از تنهایی و جدایی، همچنین شوق وصال و تلخی عشق حکایت دارد. در نهایت، عشق را همچون زهر و جامی که آرزوی نوشیدنش را دارد، توصیف میکند.