غزل شمارهٔ ۳۷۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان رفت و سوزد از تو دل ناتوان هنوز
شد خاک دیدهٔ مژه ام خون فشان هنوز
ای عالم فراغ، مروت، که هست زان
جان های زخم خورده ز پی دوان هنوز
خاکم به باد رفت سراسیمه هر طرف
می جوید از دلم غم عشقت نشان هنوز
از تیرِ کاری تو به خون می تپد دلم
افکنده غمزهٔ تو به بازو کمان هنوز
تابوت من روان شد و بهر وداع او
جان گریه ناک مانده از آن آستان هنوز
عرفی اگر چه خفت به خلوت سرای خاک
بندد رهم ز خوی تو راه فغان هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل دربارهى دلی سرشار از درد و رنج عشق است. شاعر به شدت تحت تأثیر غم و فراق معشوق قرار دارد و احساس میکند جانش از عشق سوخته و دلش از غم پر است. او در جستجوی نشانی از عشق مورد علاقهاش است و به شدت در عذاب دیده شدن و دوری از او رنج میبرد. از تیرهای جفا و غمزههای معشوقش به شدت آسیب دیده و حتی پس از مرگ نیز یاد او میکشد. در نهایت، شاعر با نامعرفی و بیخبری از معشوق در دنیای خاکی خود احساس تنهایی و ناامیدی میکند.