غزل شمارهٔ ۳۷۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوز
تنها به گوشه ای رو تا می توان بسوز
کردی قبول منصب پروانگی دلا
خود را زدی به آتش او، این زمان بسوز
این شعله در جگر نتوان بیش از این نهفت
تا چند حفظ آه کنم، گو جهان بسوز
نفسم به کوی او مبر ای همنشین، بیار
این مشت استخوان و در این آستان بسوز
آسودگی مباد، که عادت کنی، دلا
رو یک نگاه درکش و در صد گمان بسوز
عرفی بسوز داغ گلی بر جگر، ولی
تا کس به مرهمت نفریبد، نهان بسوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از عرفی، احساسی عمیق از عشق و سوختن در آتش عشق را بیان میکند. شاعر به دل خود میگوید که به شوق معشوق بسوزد و در گوشهای به تنهایی درد و رنج خود را تحمل کند. او از پذیرفتن مقام عاشقی میگوید و این که خود را به آتش عشق میزند. احساساتش بسیار عمیقتر از آن چیزی است که میتواند پنهان کند و به خاطر عشقش به طور مداوم دچار عذاب است. او همچنین نسبت به عادت کردن به آرامش هشدار میدهد و به درک عمیقتری از معشوق دعوت میکند. در پایان، شاعر به سوختن در برابر غم و درد عشق تأکید میکند و میگوید که باید رنج خود را در دل نگه دارد تا کسی از آن آگاه نشود.