غزل شمارهٔ ۳۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نعره زد عشق دین ما بگریخت
کفر نیز از کمین ما بگریخت
بسکه شد ابر گریه آتشبار
تخم عیش از زمین ما بگریخت
در دم نزع یار غم گردیم
نفس واپسین ما بگریخت
باز کردیم دیده بر رخ دوست
نگه شرمگین ما بگریخت
زآتش دل چراغ بر کردیم
سایه از همنشین ما بگریخت
شوق دیدار حمله ای آورد
ادب از آستین ما بگریخت
دستی از آستین برون کردیم
نام آز از نگین ما بگریخت
دست عرفی نقاب راز گشود
خرد تیزبین ما بگریخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و پیچیدهای نسبت به عشق و جدایی صحبت میکند. او بیان میکند که عشق موجب فرار دین و کفر از او شده و غم در لحظات سخت حضور دارد. ایستایی و آرامش به خاطر غم یار از بین رفته و نگاه شرمگین او نشانهای از درد و دلتنگی است. با شوق دیدار، ادب و وقار نیز از او دور میشود و در نهایت، رازها و حقیقتهای عمیق از نظر او دور میشوند. شاعر از این طریق، تنهایی و غم ناشی از فاصله با معشوق را به تصویر میکشد.