نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۹ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که می کنم از درد بی کرانهٔ خویش

مگو، مگو ز غم، آرایش زمانهٔ خویش

فلک به چرب زبانی، گدای فرصت نیست

به مدعی ندهی، گوهر یگانهٔ خویش

ز نفخ صور نه توفان نوح بی خطر است

چرا نتازد عنقا به آشیانهٔ خویش

به وعده گاه تو امید آنقدر بنشاند

که در دیار خودم سوخت خانهٔ خویش

خراب آتش رمز محبتم عرفی

که در شرار نهان می کند زبانهٔ خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عرفی به بیان دردها و غم‌های شخصی شاعر اشاره دارد. او به شدت از وضعیت زمانه و مشکلات خود شکایت می‌کند و تأکید می‌کند که زندگی پر از درد و رنج است. شاعر به فلک و سرنوشت اشاره می‌کند و می‌گوید فرصتی برای رهایی وجود ندارد و در واقع نمی‌شود گوهری را به مدعی‌ها داد. او همچنین به امید و انتظار در زندگی می‌پردازد و بیان می‌کند که این امید تنها باعث سوختن و خراب شدن می‌شود. در پایان، آتش عشقش را بیان می‌کند که در عین سوزش و وخامت، راز و رمز محبتش را در دل پنهان کرده است.