نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۸ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن گه که تو باشی در مردن نگرانش

با صد هوس از دل نرود حسرت جانش

دل بهر هلاک از تو طلب کرد نگاهی

غافل که دهد عمر ابد لذت جانش

بی بهره شهید تو که از پرسش محشر

از حیرت حسن تو بود لال زبانش

خونی که طلب می رود از جامهٔ یوسف

عشق آورد از دیدهٔ یعقوب نشانش

زان غمزه هلاکم که اجل بهر شکاری

چون تیر ستاند بگذارد به کمانش

دیریست که جان رفته و من گرم تپیدن

تا باز کشد لذت نظاره عنانش

فردا نکند جان به شهید ستمت صلح

از شومی دل بس که ستم رفت به جانش

من زایر دیری که به بازیچه ملایک

جویند رهی در دل ترسا بچه گانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق عشق و دل‌تنگی می‌پردازد. شاعر نگران مرگ محبوب است و حسرت جانش از او جدا نمی‌شود. دلش آرزوی نگاهی از محبوب را دارد تا بتواند لذت را تجربه کند. شاعر به چالش‌های عشق و زیبایی در مقابل مرگ و سوالات محشر اشاره می‌کند و به کمال و حیرت عشق می‌پردازد. همچنین، او از غم و اندوه ناشی از این عشق می‌گوید که کمرنگی‌ش را در برابر مرگ و تقدیر می‌بیند. احساس تنگی و دلتنگی از جدایی و عدم درک عشق عمیق‌تری را به زیبایی توصیف می‌کند.