غزل شمارهٔ ۴۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است
ناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است
با قسمت خود هر که تو بینی جم و دارا است
محتاجی مردم همه آن سوی حساب است
سیرابی و لب تشنگی از هم نشناسیم
این است که آسایش ما عین عذاب است
حرمان مرا شوق دهد نشاء مقصود
بس تشنه فرو مرد ندانست که آب است
گر کبک دل من نزند قهقه ی ذوق
معذور همی دار که در چنگ عقاب است
توفیق بهانه است اگر عازم راهی
بشتاب که سرمایه ی توفیق شباب است
دی پیر مغان گفت دلم سوخت که عرفی
جویای رموز است ولی بیهده یاب است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از خراب بودن بتخانه اندیشه قدردانی میکند و به ارزش باده ناب اشاره دارد. او به این نکته میپردازد که اشخاص بر اساس قسمت خود، وضعیت متفاوتی دارند و در جامعه، همه به نوعی محتاجند. احساس گرسنگی و تشنگی را در زندگی بررسی میکند و میگوید که آسایش واقعی گاهی به نوعی عذاب تبدیل میشود. همچنین به شوقهای درونی اشاره دارد که میتواند باعث رنج شود و در نهایت به بیفایده بودن جستجوی رموز زندگی اشاره میکند. شاعر این مراحل را به نوعی پردازش میکند که همزمان هم بیانگر شادی و هم غم است.