نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

از آن ز شربت صلحم هوای پرهیز است

که آتش تب شوقم نه آن چنان تیز است

چو زلف باز کنی ناله خیزد از دل ها

که دام ما همه این طره ی دل آویز است

ز طره مشک به دامان کوهکن پاشد

اگر چه تکیه ی شیرین به دوش پرویز است

سمند سعی چه بیهوده رانی ای فرهاد

که هم عنانی گردون نصیب شبدیز است

چگونه مانع نظاره ام شوی که مرا

ز شوق روی تو سر تا قدم نگه خیز است

ستزه باخت به میدان امتحان عرفی

عنان کشیده چه داری، محل مهمیز است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات و شوق عمیق خود اشاره می‌کند. او از شربت صلح و آرامش سخن می‌گوید که در حالی که آتش شوق او جانش را می‌سوزاند، نمی‌تواند مانع از ابراز احساساتش شود. زلف معشوقش به مانند دامانی است که دل‌ها را به ناله وامی‌دارد، و عشق و زیبایی او چنان قوی است که حتی تلاش‌های بی‌فایده برای فراموش کردن او، به سرانجامی نمی‌رسد. شاعر با استفاده از تمثیل‌ها و استعاره‌هایی از عشق و آتش شوق، حسرت و آرزوی خود را برای نظارهٔ چهرهٔ محبوبش بیان می‌کند و در نهایت به معضل بی‌نتیجه بودن تلاش‌هایش در مواجهه با آزمون عشق اشاره می‌کند.