غزل شمارهٔ ۴۳۳ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از بس که روی گرم به هر سو گذاشتیم
صد داغ شعله خیز در آن کو گذاشتیم
از شرم ناکسی نگشودیم دیده را
الماس فتنه در ته پهلو گذاشتیم
هر گوهری که دل ز تعلق گرفته بود
در دامن کرشمهٔ دلجو گذاشتیم
ما بر فریب چشم غزالانه باختیم
مجنون بازمانده به آهو گذاشتیم
امروز در زیارت دار است امنیت
آن سر که بر سر زانو گذاشتیم
یک باره کرد خوب-خرابی مزاج دل
دست از عمارت دل بدخو گذاشتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عمق احساسات انسانی اشاره دارد. شاعر از تجربیات و دلمشغولیهای خود میگوید. او به داغها و اشتیاقهای خود اشاره دارد که بر دل گذاشته و از شرم، چشمانش را بسته است. عشق و پیچیدگیهای آن را به عنوان الماسی در دل خود میبیند. او از فریب عشق باخت و حالا در جستجوی امنیت و آرامش است. در نهایت، شاعر تصمیم میگیرد از دلآشفتگیها و نابسامانیهایی که ایجاد کرده، دست بردارد و به خودسازی بپردازد.