غزل شمارهٔ ۴۳۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز معموری به تنگم، جز دل ویران نمی خواهم
چو سلطان محبت ملک آبادان نمی خواهم
کسی تا کی پریشان_جنبش و سر در هوا باشد
دگر یار جنونم، عقل سرگردان نمی خواهم
نه داغ تازه می خارد نه زخم کهنه می کاود
بده یا رب دلی، کاین صورت بی جان نمی خواهم
به تسکین دل غم دوستم، ناصح چه می گویی
اگر شیون ندانی این زدن دستان نمی خواهم
ز عالی دودمان عشقم، از راحت بود ننگم
برهمن زادم و کیش مسلمانان نمی خواهم
دم گرم و خراش سینه را من دوست تر دارم
بپوشان رخ که من جان کندن آسان نمی خواهم
گر آب خضر نوشم بایدم از عشق فرمانی
اگر خونم دهی می نوشم و فرمان نمی خواهم
میفشان نشتر الماس بر داغ دلم، عرفی
تهی دستم به سر جمعیت و سامان نمی خواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از آن است. شاعر با بیان اینکه از زندگی مادی و خوشیهای ظاهری چیزی نمیخواهد، تنها دل ویران خود را طلب میکند. او به شور و حال عاشقانه اشاره میکند و از گیجی و پریشانی ناشی از عشق میگوید. شاعر بیان میکند که نه زخمهای قدیمی برایش مهم است و نه غمهای جدید، و به تسکین دل خود نظر دارد. او به ارتباط عمیقتر و فدای عشق اشاره میکند و از اینکه محبت واقعی را بر راحتیهای دنیوی ترجیح میدهد، صحبت میکند. در نهایت، نشان میدهد که هیچ چیز جز عشق برایش ارزش ندارد و از هر چیزی که به این عشق آسیب برساند، فاصله میگیرد.