غزل شمارهٔ ۴۳۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر چه با او گویم، از مردم دگرگون بشنوم
باز حرفی گفته ام، امروز، تا چون بشنوم
واعظا درماندهٔ رسوای عشقم، دم مزن
گر توانم نکتهٔ زان لعل می گون بشنوم
تشنهٔ غم بودم اکنون شاد گردم هر کجا
از لب غم دیدگان دشنام پر خون بشنوم
کز شنفتن کرد گفتن گنگ، طرفه زیرکم
ور بگویم خود بر آن باشم که افزون بشنوم
غافلم دارد جنون از حال خود، بگشا نقاب
کز زبان حسن لیلی نام مجنون بشنوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات خود درباره عشق و درد و شادمانی اشاره میکند. او میگوید هر چه با دیگران صحبت میکند، حرفهای زندگی را از آنها میشنود، اما گاهی هم کلامی از خود میگوید و منتظر است که چیزی جدید بشنود. واعظ که نمیتواند به درد او پی ببرد، نباید درباره عشقش صحبت کند. او از غمهایش میگوید که اکنون به شادمانی تبدیل شده و متوجه میشود که بعضی صحبتها در بطن خود معانی عمیقتری دارند. او از عشق لیلی و حال مجنون صحبت میکند و در انتها به جنون و حال خود اشاره میکند، به این معنی که گاهی عشق انسان را به حالت دیوانگی میکشاند.