نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۶۵ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

با دل چو گویم حرف او، طوفان فریادش کنم

تاب نفاقم نیست هم، کز دل نهان یادش کنم

شیرین به خسرو بست دل، عشق از ره ناموس گفت

آن به که زخم تیشه ای در کار فرهادش کنم

از رنگ و بو دورم ولی، در روضه بهر باغبان

با یاسمن ورزم ادب، تعظیم شمشادش کنم

هر کس به دل دستی زند تا یابد آسایش ز غم

من دست غم بر دل نهم کز راحت آزادش کنم

از بهر افسون دلم، عیسی نه ای آگه، که من

این مشت خاک سوخته، در دامن بادش کنم

بیم است که از باران شید، از هم بریزد صومعه

از خشت خم وز درد می، تعمیر بنیادش کنم

ز آمیزش غم با دلت، خوش می گذارد بی غمی

عرفی بمیر از ذوق غم، تا زین خبر شادش کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عواطف عمیق و درون‌نگری شاعر است. شاعر از احساسات خود درباره عشق، غم و آرامش سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه به درون دل سر می‌زند تا به آسایش و آرامش برسد. او از درد و زخم‌هایی که عشق و زندگی به او داده‌اند سخن می‌گوید و به تضادهای درونی خود اشاره می‌کند. همچنین شاعر به تمایز میان زیبایی و غم پرداخته و نشان می‌دهد که چگونه این احساسات در زندگی او تداخل دارند. در نهایت، او بیان می‌کند که غم می‌تواند به نوعی خوشی به همراه داشته باشد و این احساسات پیچیده بخشی از وجود او را تشکیل می‌دهند.