غزل شمارهٔ ۴۷۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از باغ جهان رَخت ببستیم و گذشتیم
شاخی ز درختی نشکستیم و گذشتیم
دامنکشِ ما بود فریبِ غم ناموس
زین کشمکش بیهده رستیم و گذشتیم
هر گه که به ما راحتیان راه گرفتند
لختی دل آن طایفه جستیم و گذشتیم
پا بست در آتش زدن و رفتن از این دشت
خود را به دل سوخته بستیم و گذشتیم
گفتند که از کعبه گذشتن نه ز هوش است
گفتیم که ما مردم مستیم و گذشتیم
صد جا به کمند آمده بودیم در این راه
چون برق ز بند همه جستیم و گذشتیم
هر گاه که چشم من و عرفی به هم افتاد
در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از گذر از باغ دنیا و ترک آن صحبت میکند. او بیان میکند که بیآنکه به هیچ چیزی آسیب برسانند، از این دنیا عبور کردهاند. در این مسیر با مشکلات و فریبهایی از جمله افسوس بر غم عشق و مشکلات مواجه شدهاند، اما به رغم اینها، خود را از این کشمکشهای بیهوده رهانیدهاند. شاعر همچنین به احساس راحتی و ارتباط با دیگران در این سفر اشاره میکند و میگوید که در مواقعی که با دیگران مواجه میشدند، لحظاتی را به جستجوی دلهای یکدیگر میپرداختند. او در نهایت با اشاره به عشق و دوستی، از زیبایی moments لحظهای یاد میکند که با دیدن یکدیگر، احساس دلانگیزی داشتند.