غزل شمارهٔ ۵۳۱ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هنگام و دم نزغ، خراب نقس است این
این حالت نزع است، دلم را هوس است این
می آیی و در خرمن ما می زنی آتش
در طعنه میندیش، که خاشاک خس است این
طوطی چو رود سوی شکر تلخ دهانان
گویند که بیداد به رنگ مگس است این
افغان مکن ای مرغ گرفتار، فرو میر
این باغ ارم نیست، درون قفس است این
گفتم نگهی کن، که به شکرانه دهم جان
رو تافت که عرفی نه چنان کار کس است این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حسی عمیق از نزع و التهابی در دل را بیان میکند. شاعر از حالتی نامناسب و دردناک سخن میگوید که در آن عشق و آرزو مخدوش شده است. او به محبوب اشاره میکند که با حضورش در زندگیاش، آتش به خرمن دلش میزند و بر درد و رنجش میافزاید. همچنین، او به بیداد و ظلمی که در این عشق وجود دارد، اشاره میکند و میگوید که این شرایط آرمانی نیست و حتی مثل باغ ارم به نظر نمیرسد. در پایان، شاعر از محبوب میخواهد نگاهی به او بیندازد و جانش را در راه محبت فدای او کند، اما محبوب به این درخواست پاسخی نمیدهد. در کل، شعر بیانگر تضاد میان عشق و درد، و آرزو و ناامیدی است.