غزل شمارهٔ ۵۵۶ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهار رفت و نکردیم عزم جای خوشی
برهنه سر بنشستیم در هوای خوشی
بهار رفت و به هنگامهٔ نواسنجان
ولی از هوش نرفتیم از نوای خوشی
بهار رفت و به مستان گریه دوست دمی
نداشتیم سرودی به های های خوشی
بهار رفت و نبردیم هم عنان چمن
دلی گرفته ز عمری به دلگشای خوشی
بهار رفت و به گلبانگ بلبلان چمن
پیاله ای نکشیدیم در هوای خوشی
به ترهات تو عرفی خوشند دانایان
ندیده ام به جهان چون تو ژاژخای خوشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و اندوهی که از گذر بهار و فصل خوشی به دلش نشسته، اشاره میکند. او از اینکه نتوانستهاند در این فصل شاد زندگی کنند و از خوشیها بهرهمند شوند، افسوس میخورد. بهار رفته و آنان به جای شادی، دچار غم و دلنگرانی هستند، و هیچ لذتی از زیباییهای طبیعت و موسیقی زندگی نبردهاند. در نهایت، شاعر به عدم جویایی خوشی و خوشبینی در زندگی پرداخته و به بیعاطفگی و بیتوجهی به زیباییها متاسف است.