غزل شمارهٔ ۹۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خوناب آتشین ز سر من گذشته است
وین سیل آتش از جگر من گذشته است
مرغ هوای خلدم و تا پر گشوده ام
صد تیر غم ز بال و پر من گذشته است
من داده ام به عشق تو دل، در زبان خلق
دایم حکایت از خطر من گذشته است
دل صید گشته، کنون، کار با قضاست
کار از فغان و الحذر من گذشته است
بر عیش تلخ من مبر ای مدعی حسد
سیلاب زهر بر شکن من گذشته است
هر گه که دیده ام گل روی خیال دوست
در رنگ دشمن از نظر من گذشته است
از من کجا به صحبت عرفی سزد که او
عیبش ز پایه ی هنر من گذشته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشقش متحمل شده سخن میگوید. او احساس میکند که از درونش شعلهای از آتش برافروخته شده و غمها همچون تیرهایی به او اصابت کردهاند. عشقش را به زبان مردم میگوید و برای او داستان درد و خطرش روشن است. اکنون دل او بر اثر تقدیر گرفتار شده و نمیتواند از غم و اندوهش بکاهد. او به حسادت مدعیان اشاره میکند و حسرت میخورد که چگونه زیبایی دوستش در میان زشتیها و عداوتها گم شده است. در پایان، شاعر به خود میگوید که چگونه ممکن است او به فضایل شخصی بیندیشد در حالی که عیبهایش فراتر از هنر و زیباییاش است.