غزل شمارهٔ ۹۶ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم به قبله ی اسلام مایل افتاده است
صنم تراش من از کفر غافل افتاده است
مرا معامله در کوچه ایست با مرهم
که صد مسیح به یک زخم بسمل افتاده است
به دیر می رود ای کعبه رو رهت ، فریاد
که مست خوابی و آتش به محمل افتاده است
طواف کعبه مبادا که نا امید شوم
مدد کنید که جمازه در گل افتاده است
من از فریب عمارت گدا شدم ور نه
هزار گنج به ویرانه ی دل افتاده است
چگونه گریه بجوشد که چشم حیرانم
به آفتاب قیامت مقابل افتاده است
ز بار درد سبک مایه دان شهیدان را
که در محیط محبت به ساحل افتاده است
ز بحر جود کریمی که تشته در طلب است
هزار پایه گداتر ز سایل افتاده است
به آستان محبت شهید شد عرفی
برهمنی به در کعبه بسمل افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر دلتنگی و دردی عمیق را در ارتباط با عشق و دینی بیان میکند. او به قبلهگاه اسلام اشاره میکند و احساس میکند که از کفر و غفلت دور افتاده است. شاعر به دنبال مرهمی برای زخمهایش میگردد و از این میگوید که در کعبه، آتش عشق و مستی وجود دارد. او نگران ناامیدیاش از طواف کعبه است و به نوعی از فریب دنیا سخن میگوید که او را به گدا تبدیل کرده است. همچنین، دردهایی که در دل دارد و محبت را تجربه کرده، او را به گریه واداشته است. در نهایت، اشاره به مقام شهدای عشق و محبت دارد و نشان میدهد که برخی حتی در آستان مقدس نیز با حقیقت عشق برخورد میکنند و به جانفشانی میپردازند.