غزل شمارهٔ ۹۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هم صومعه را فیض به دستور نمانده است
هم گوشه ی آتشکده را نور نمانده است
بی نشأ ذوقی نبود خفته و بیدار
در صومعه و میکده مخمور نمانده است
بیمار تو کش زندگی از شدت درد است
امید هلاکش به دم صور نمانده است
باور نکنم گرچه اناالحق زده از عشق
صد راز دگر در دل زنجور نمانده است
نام تو، چه پست و چه بلندش، چه مراد است
بس شهره ی آفاق که مشهور نمانده است
عرفی ارنی گو شنوای است، نه موسی
دیر است که این قاعده در طور نمانده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان حالاتی از نابودی و فقدان در مکانهای مذهبی مثل صومعه و آتشکده اشاره دارد، که در آن نه نور و نه فیضی باقی نمانده است. صحبت از بینشأ بودن ذوق و حالاتی در زندگی است که بیمار عشق در انتظار مرگش است. در این میان، نام معشوق و شهرت او نیز مطرح میشود که نشاندهندهی تأثیر و گستردگی عشق است. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که درک حقایق بر اساس عشق و احساسات عمیق است، نه فقط بر اساس ظاهر و قواعد.