قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - وله نورالله مرقده اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
چو بد کنی و ندانی که : نیک نیست که کردی
معاف باش و گر عاقلی معاف نگردی
ترا به باغ حقیقت چه کار و گلشن معنی؟
که فتنهٔ چمن لاله و حدیقهٔ دردی
طریق عشق گرفتی و منهزم ز ملامت
تو کز کلوخ حذر میکنی، چه مرد نبردی؟
خبر ز کردهٔ مردان شنیدهای به تواتر
مباش غافل و کاری بکن تو نیز، که مردی
گرت کند هوس روی سرخ، توبه کن از بد
که جز به توبه نشوید کسی ز روی تو زردی
گرفتمت که بکوبم بسی به پتک نصیحت
چه آلت از تو توان ساختن؟ که آهن سردی
تو از دو قطرهٔ آب آمدی پدید، وزین پس
چو باد مرگ جهد بر سرت دو دانهٔ گردی
درون دردکشان را ز سوز چاره نباشد
تو هیچ سوز نداری، مگر نه صاحب دردی؟
ز پیش خورد غم خوردنت خدای و تو دایم
در آن هوس که : نویسی حدیث خوردم و خوردی
چو کعبتین چه سود ار هزار نقش برآری؟
که همچو مهرهٔ بد باز در مششدر نردی
چه میکنی هوس، ای اوحدی، نصیحت مردم؟
چرا بساط هوی و هوس فرو ننوردی؟
به قول بیهودهکاری برون نمیرود اینجا
ترا چه کار بکس؟ چون تو نیز کار نکردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به نکاتی درباره ناپاکی و بیخبری انسانها اشاره میکند. او میگوید که اگر بدی کنی و ندانستی که بد است، معاف نیستی. عشق و حقیقت در باغی برای تو وجود ندارد، زیرا زندگی پر از فتنه و درد است. باید برآیی و از ملامت فرار کنی و به عمل بپردازی، چرا که خبر از مردان بزرگ را شنیدهای و باید مثل آنها عمل کنی. اگر به گناه بیفتی، تنها راه پاکی توبه است و با نصیحتی محکم، متذکر میشود که انسان باید خود را از حالت سردی و بیحالی به در آورد. او از انسان میخواهد تا درک کند که زندگی فانی است و باید به حقیقت بپردازد و از هوسهای بیفایده دست بردارد. در نهایت، شاعر به انسان هشدار میدهد که بر روی زمین کارها و کردارهایش مهم هستند و در دنیای بیمعنا نباید بیعمل بماند.