غزل شمارهٔ ۱۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در چرخ کن چو عیسی زین جا رخ طلب را
و آنجا درست گردان پیوند ابن و اب را
گویا شود پیاپی با دل مسیح جانت
چون مریم ار ببندی روزی دو کام و لب را
با چشم تو چو گردی رطلاللسان به یادش
از چوب خشک برخود ریزان کنی رطب را
خواهی که جاودانت باشد تصرف اینجا
از خویشتن جدا دار این شهوت و غضب را
داری دلی چو کعبه و ز جهل و از ضلالت
در کعبه میگذاری بوجهل و بولهب را
ای تن، چو دل به خوبان دادی و من نگفتم
بر ماهتاب خواهی افکند این قصب را
دل رای حقه بازی زد بر دهان تنگش
ما عرضه بر که داریم این عشق بوالعجب را؟
گفتم: مگر به پایان آید شب فراقش
در شهر عاشقان خود پایان نبود شب را
ای اوحدی، چو رویش دیدی بلا همیکش
چون انگبین تو خوردی تاوان نبود تب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و ارتباط عمیق با روح و معنویت اشاره دارد. شاعر از قیاس با عیسی و مریم استفاده میکند تا اهمیت پیوند روحانی را نشان دهد. او میگوید که اگر انسان بخواهد به جاودانگی برسد، باید از خواستههای دنیوی و احساسات منفی دوری کند. همچنین، دل انسان را مانند کعبه ای مقدس میداند که باید از جهل و ناراستی پاک شود. شعر بر گسستگی عشق و درد فراق تأکید میکند و ناتوانی در پایان یافتن این درد را بیان میکند. در نهایت، شاعر به زیبایی و تلخی عشق اشاره کرده و میگوید که حتی در چالشها و بلایا، این عشق ارزشمند است.