نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

هم ز وصف لبت زبان خجلست

هم ز زلف تو مشک و بان خجلست

تا دهان و رخ ترا دیدند

غنچه دل تنگ و ارغوان خجلست

دل به جان از رخ تو بویی خواست

سالها رفت و همچنان خجلست

دیده را با رخ تو کاری رفت

دل بیچاره در میان خجلست

عذر مهمانم، ای صبا، تو بخواه

که تو دانی که: میزبان خجلست

ای قلم، شرح حال من بنویس

که ز بی خدمتی زبان خجلست

اوحدی کی به پیشگاه رسد؟

آنکه از خاک آستان خجلست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس شرم و خجالت شاعر در برابر زیبایی محبوبش پرداخته است. شاعر از زبان و زلف محبوبش، که به خاطر آن‌ها خجالت می‌کشد، می‌گوید. او اشاره می‌کند که دیدن چهره محبوب موجب دل‌تنگی او شده و سال‌هاست که در این حالت مانده است. دل او در مواجهه با زیبایی محبوبش درگیر و خجالت‌زده است. شاعر از نسیم (صبا) می‌خواهد که عذر او را بخواهد، زیرا او خود را در نقش مهمان و محبوب را میزبان تصور می‌کند. در نهایت، شاعر از قلم می‌خواهد که حال او را به نگارش درآورد، چرا که او از ناتوانی در خدمت به محبوب، خجلت می‌کشد و به دیده‌ای اشاره می‌کند که با زیبایی محبوب کار کرده و دل او در این میان در عذاب است.