نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست

جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟

تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک

ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست

یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان

با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست

ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار

روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست

از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم

گر در شوم شبی به شبستان یار مست

سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتی

در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست

لب برنگیرم از لب یار کناره گیر

گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست

یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتم

روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست

می‌خانه هست، از آن چه تفاوت که زاهدان

ما را به خانقاه ندادند بار مست؟

ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟

اکنون که می‌شویم به روزی سه بار مست

از ما مدار چشم سلامت، که در جهان

جز بهر کار عشق نیاید به کار مست

ای اوحدی، گرت هوس جنگ و فتنه نیست

ما رای به کوی لاله‌رخان در می‌آرمست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حال و هوای عاشقانه و مستی شاعر است. شاعر از عشق و دلدادگی‌اش می‌گوید و به درد و رنج‌های ناشی از هجران اشاره می‌کند. او به تقدیر و سرنوشت خود حسرت می‌زند و به پیاله‌ی می‌خانه و یاد یار فکر می‌کند. شاعر خواستار دیدار یار و در کنار او بودن است، حتی اگر به بهای کناره‌گیری از زهد و عرفان باشد. در نهایت، شاعر با اشاره به لذت‌های عشق و می، از بی‌توجهی به زاهدان و دل مشغولی‌های دنیوی خود می‌گوید و در جستجوی زیبایی‌ها و لذت‌های عشق است.