غزل شمارهٔ ۱۱۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گر به دست آوریم دامن دوست
همه او را شویم و خود همه اوست
آنکه او را در آب میجویی
همچو آیینه با تو رو در روست
تو تویی خود از میان برگیر
کز تویی تو رشته تو برتوست
گر شود کوزه کوزه گرنه شگفت
که بسی کاسه سوده گشت و سبوست
همه از یک درخت هست این چوب
که گهی صولجان و گاهی گوست
ها، که اسم اشارتست از اصل
الفتش را چو واو کردی هوست
انقلاب ضرورتست این جا
تا تو آن مغز بر کشی از پوست
مدتی توبه داشتیم، اکنون
که خرابات عشق در پهلوست
منشین تشنه، اوحدی، که ترا
پای در آب و جای بر لب جوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی عشق و ارتباط با دوست (معشوق) میپردازد. شاعر بیان میکند که اگر به معشوق دست یابیم، تمام وجود ما به او تبدیل میشود و هویتمان در او محو میگردد. او همچنین اشاره به این دارد که آنچه ما میجوییم، در واقع در آینه وجود خودمان نمایان است. شاعر بر این نکته تأکید میکند که ما باید خود را از میان کنار بزنیم تا واقعیت وجود خود را دریابیم و به عشق نزدیک شویم. همچنین به یکپارچگی وجود اشاره دارد که همه چیز از یک منبع برمیخیزد. در نهایت، شاعر به توبه و تاکید بر لزوم حضور در عشق میپردازد و بیان میکند که عشق حقیقی، نیاز به درک و جدایی از قید و بندهای دنیوی دارد.