نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۶ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گو: هر که در جهان به تماشا روید و گشت

ما را بس این قدر که: به ما دوست بر گذشت

تا او ز نقش چهرهٔ خود پرده بر گرفت

ما نقش دیگران ز ورق کرده‌ایم گشت

وقتی ز خلق راز دل خود نهفتمی

اکنون نمی‌توان، که ز بام او فتاد تشت

انصاف داد عقل که: در بوستان حسن

دست زمانه بهتر ازین شاخ گل نکشت

با دوست هر کجا که نشینی تفرجست

خواهی میان گلشن و خواهی کنار دشت

روزی شنیدمی به تکلف حدیث خلق

عشق آمد، آن حدیث به یک باره در نوشت

آسان بود به سوی کسان رفتن، اوحدی

اندیشه کن که: گم نشوی وقت بازگشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و عمق روابط انسانی و عشق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که اگرچه در جهان زیبایی‌ها و تماشاهای زیادی وجود دارد، اما برای او مهم‌تر از همه دوستی است که از کنار او گذشته است. او به این نکته اشاره می‌کند که وقتی پرده از چهره محبوب برداشته می‌شود، او دیگر به زیبایی‌های دیگران توجه نمی‌کند. شاعر به قدرت و زیبایی عشق اشاره کرده و می‌گوید که با دوست هر جایی که باشی، لحظات خوشی را تجربه می‌کنی. در انتها، به اهمیت فکر کردن و احتیاط در روابط اشاره می‌کند تا در آینده گم نشود.