نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت

از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت

بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم

از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت

ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوش

بر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت

جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیب

چون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو گرفت

گویی که ناقه ختنی را گره گشود

باد صبا، که از سر زلف تو برگرفت

سگ باشد ار به صحبت سلطان رضا دهد

آشفته‌ای که با سگ آن کوی خو گرفت

دل را ز اشتیاق تو،ای سرو ماهرخ

خون رگ برگ فروشد و غم تو به تو گرفت

هر زخم بد، که هست، برین سینه می‌زنی

عشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت

یک شربت آب وصل فرو کن به حلق دل

کو را دگر نوالهٔ غم در گلو گرفت

در صد هزار بند بماند چو موی تو

آن خسته را که دست خیال تو مو گرفت

گوشی به اوحدی کن و چشمی برو گمار

کافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلتنگی صحبت می‌کند. شاعر بیان می‌کند که عشق او به معشوقش تمام وجودش را در بر گرفته و عواطفش به شدت تحت تأثیر اوست. او از خیالاتی که در دلش شکل می‌گیرد، رنج می‌برد و تمایل دارد تا از این افکار رهایی یابد. احساس درد و غم ناشی از دوری از معشوق به شدت او را آزار می‌دهد و او به کنایه می‌گوید که حتی اگر به کسی دیگر بگوید این خانه متعلق به معشوقش است، نباید غمی بر دلش بگذارد. در پایان، شاعر از محبوبش می‌خواهد که با یک شربت وصل، آرامش را به دلش بازگرداند. به طور کلی، شعر به زیبایی احساسات عمیق عاشقانه و غم‌های ناشی از آن را منتقل می‌کند.