نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۵ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا حدیث غم یار من بباید گفت

گرم به ترک سر خویشتن بباید گفت

حکایتی که زن و مرد از آن همی ترسند

ضرورتست که با مرد و زن بباید گفت

دل شکستهٔ من گم شد، این سخن روزی

بدان دو زلف شکن بر شکن بباید گفت

حدیث دوستی و قصهٔ وفاداری

به من چه سود؟ به دلدار من بباید گفت

ز درد دوری او تا بکی کشم خواری؟

چو طاقتم به سر آمد سخن بباید گفت

نسیم صبح، اگر از یوسفم جدا گشتی

بما حکایت آن پیرهن بباید گفت

دوای درد دل اوحدی به دست کنم

گرم بهر که درین انجمن بباید گفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به بیان غم و درد عاشقانه خود می‌پردازد و از نیاز به بیان احساساتش سخن می‌گوید. او به این نکته اشاره می‌کند که هم مردان و هم زنان از بیان مشکلات و احساسات خود می‌ترسند، اما لازم است که این موضوعات مطرح شوند. دل شکسته‌اش را گم کرده و از وفاداری و دوستی سخن می‌گوید، و به دوری از محبوبش اشاره کرده و از سختی‌اش می‌گوید. در نهایت، شاعر ضرورت گفت‌وگو درباره این دردها و تجربیات انسانی را تأکید می‌کند.