غزل شمارهٔ ۱۵۲ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت
جان را خیال روی تو از دل به در نرفت
این آتش فراق، که بر میرود به سر
از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!
آخر که دید روی تو، ای مشتری لقا
کش در غم تو ناله به عیوق در نرفت
دوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست!
و امشب چه اشک خون که ازین چشم تر نرفت!
پیغام ما کجا رسد آنجا؟ که نزد تو
باد صبا نیامد و مرغ بپر نرفت
این جا که چشم ماست به جز سیم اشک نیست
وآنجا که گوش تست به جز ذکر زر نرفت
شد مست و بیخبر دل ازین باده و هنوز
این جا خبر نیامد و آنجا خبر نرفت
گفتی که: اوحدی به فریبی چرا بماند؟
پیش تو آمد او، که بجای دگر نرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و فراق صحبت میکند و به شدت از دوری معشوق رنج میبرد. او به یاد معشوق و حسرت دیدار او احساساتی عمیق و دردناک را تجربه میکند. آتش فراق همچنان در دلش شعلهور است و درد جدایی او را عذاب میدهد. شاعر به غم و نالهاش اشاره میکند و میخواهد پیغامش به معشوق برسد، اما میبیند که ارتباطش با او قطع است. اوضاع دردناک او به شدت غمانگیز است و نشان میدهد که بدون معشوق، زندگیاش خالی و بیمعناست. در نهایت، شاعر میگوید که کسی که به او امید داشت، نمیتواند به جای دیگر برود و همچنان در پی معشوقش میماند.