نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۳ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت

کانچه مرا گفته‌اند دل ز پی آن نرفت

تن چو تحاشی فزود کار که بتوان نکرد

دل چونه مرد تو بود راه که بتوان نرفت

دل همه پیمانه جست هیچ نیامد به هوش

تن همه پیمان شکست بر سر پیمان نرفت

دیو چو در مغز بود جستم و بیرن نشد

نقش چو بر سنگ بود شستم و آسان نرفت

روز مکافات و عرض جز ستم و جز جفا

خواجه چه گوید؟ چو این بنده به فرمان نرفت

نقد که گم کرده‌ایم از چه از آن فارغیم؟

خواجه که نقد آن اوست از سر تاوان نرفت

ره به خلاصی نبرد، هر که خلوصی نداشت

روی امانی ندید، هر که به ایمان نرفت

گر دل ریشم ز درد پاره شود، گو: بشو

پای روش داشت، چون در پی فرمان نرفت؟

هر سخنی کاوحدی گفت درآمد به دل

آن سخن از دل مگر نیست که در جان نرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تأمل در زندگی و تلاش‌های انسان می‌پردازد. شاعر به پایان عمر اشاره می‌کند و می‌گوید که باوجود تلاش‌هایش، دل به خواسته‌های واقعی خود نرفته است. او از شکست پیمان‌های جسم و دل یاد می‌کند و اینکه گاهی آدمی درون خود با دروغ‌ها یا مشکلاتی مواجه است که نمی‌تواند آن‌ها را کنار بگذارد. همچنین اشاره‌ای به خسران و سختی‌های روزگار دارد و بیان می‌کند که تلاش و صداقت در زندگی مهم است و بدون ایمان و خلوص، راهی به آزادی وجود ندارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که هر کلامی فقط از دل انسان برمی‌خیزد و در جان او تاثیرگذار است.