غزل شمارهٔ ۱۵۶ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت
حکایت تو به مرد و به زن بخواهم گفت
حدیث چهره و قد و رخ تو سر تاسر
به پیش سوسن و سرو و سمن بخواهم گفت
ز چین زلف تو رمزی چو نافه سربسته
درین دو روز به مشک ختن بخواهم گفت
حکایت ذقن و زلف و عارضت، یعنی
حدیث یوسف و چاه و رسن بخواهم گفت
به جان رسید درین پیرهن تنم بیتو
به ترک صحبت این پیرهن بخواهم گفت
رقیب قصهٔ دردم که گفت میگویم
رها مکن که بگوید، که من بخواهم گفت
جنایتی که تو بر جان اوحدی کردی
گرم به گور بری در کفن بخواهم گفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به بیان عشق و زیبایی معشوق میپردازد و تمایل خود را برای گفتن حکایتهای زیبای معشوقش به دیگران ابراز میکند. او میخواهد زیباییهای چهره و قد معشوق را توصیف کند و به مقایسه آنها با گلها و درختان بپردازد. همچنین نگران عدم وجود معشوق در کنار خود است و به شدت به این موضوع احساس درد میکند. شاعر اشاره میکند که رقیبش هم در این درد شریک است و حتی به جنایتی که معشوق بر اوحدی (شاعر) کرده اشاره میکند و ابراز میدارد که اگر روزی به قبرستان برود، همچنان در دلش داستان این عشق را خواهد گفت. این غزل به حسرت و زیبایی عشق و همچنین غم فقدان معشوق پرداخته است.