غزل شمارهٔ ۱۶۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامت
که در فراق تو جانم چه جور برد و ملامت!
بیا، که از سر رغبت به نام عشق تو کردم
سرای سینه به کلی و ملک دل به تمامت
ز شرم خازن جنت در بهشت ببندد
اگر تو روی چنان را در آوری به قیامت
دل امام به محراب ابروان بربودی
که تا نظر به تو کرد او، بکرد ترک امامت
بکنیت و لقب ما چه التفات نمایی؟
برای نام همین بس که: بندهایم و غلامت
سزد که بانگ نگوید دگر مؤذن مسجد
که در نماز نیارد مرا جز آن قد و قامت
چو سینه و جگر و دل مرا به جوش درآمد
طبیب عشق تو فرمود داغ و فصد و حجامت
ز هیچ روی تو با من چو روی صلح نداری
ستاده گیر به انصاف و داده گیر غرامت
مسافری و غریبی به این دیار نیامد
که کاس حب تو خورد و نکوفت کوس اقامت
نه آن میان جفا بستهای تو، شوخ حرامی
که هیچ قافلهای را رها کنی به سلامت
جماعتی که نمردند روزها به غم تو
چو اوحدی بنشینند سالها به غرامت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و فراق است و احساسات عمیقی را بیان میکند. شاعر با بیان چشمان پر اشک و رنگ چهرهاش، ابراز میکند که عاشق او در درد فراق چه رنجی کشیده است. او از معشوقش میخواهد که بیاید و عشقش را ببینید، چون دل و جانش را به پای او داده است. شاعر اشاره به مقام و منزلت معشوق دارد و میگوید که محبت او باعث میشود حتی امام نیز از مقام خود دست بکشد. شاعر همچنین بیان میکند که هیچ مؤذنی نمیتواند صدای اذان را بلند کند، چون تنها به یاد قد و قامت belovedش به نماز میایستد. او با حالتی عاشقانه و ناامید از غصه و درد ناشی از فراق سخن میگوید و از معشوقش تقاضا میکند که حتی اگر میخواهد قهر کند، حداقل کمی انصاف به خرج دهد. در نهایت، خستگی و غم دلتنگی را ابراز میکند و میگوید افرادی که هنوز زندهاند، مدتهاست که به خاطر او دچار غم و اندوه شدهاند.