غزل شمارهٔ ۱۶۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا، که دیدن رویت مبارکست صباح
بیا، که زنده به بوی تو میشوند ارواح
تویی، که وصل تو هر درد را بود درمان
تویی، که نام تو هر بند را بود مفتاح
فروغ روی تو بر جان چنان تجلی کرد
که بر سواد شب تیره پرتو مصباح
به راستی که: نظیرت کجا به دست آرد؟
هزار سال گر آفاق طی کند سیاح
من از شریعت عشق تو دارم این فتوی
که: می پرستی و رندی و عاشقیست مباح
صلاح ما همه در گوشهٔ خراباتست
چرا ملامت ما میکنند اهل صلاح؟
سزد که: خار خورند از رخ تو گل رویان
که بلبلیست ترا همچو اوحدی مداح
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبهاش اشاره میکند و از تأثیر مثبت او بر روح و جان انسانها سخن میگوید. او بیان میکند که وصال محبوب، دردها را درمان میکند و نام او کلید مشکلات است. همچنین، شاعر به نورانی بودن چهره محبوبه و تأثیر آن در تاریکی شب اشاره میکند. او از عشق و رندی به عنوان اموری مجاز یاد میکند و میگوید که اهل صلاح نباید به مردم ملامت کنند. در نهایت، شاعر به زیبایی محبوبه و دوستی که به او اشاره میکند، اشاره دارد که مانند بلبل در مدح گل است.