نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۶۹ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

روزم خجسته بود، که دیدم ز بامداد

آن ماه سرو قامت بر من سلام داد

ماهی فکند سایه؟ اقبال بر سرم

کز نور روی خویش به خورشید وام داد

حوری که در مششدر خوبی جمال او

نه خصل و پنج مهره به ماه تمام داد

چشمش مرا بکشت، چه آرم به زلف دست؟

سلطان گناه کرد، چه خواهم ز عام داد؟

جایی که دام و دانه شود خال و زلف او

آن مرغ زیرکست که خود را به دام داد

هر کس که کرد با سر زلفش تعلقی

زحمت کشد ز دل، که به سودای خام داد

خاک کسی شدیم که بر خاک کوی خویش

ما را رها نکرد و سگان را مقام داد

گفتم که: کام دل ز لبانش طلب کنم

عقل این سخن شنید و برمن پیام داد:

کای اوحدی، به گرد چنین آرزو مگرد

کان سنگدل بکس نشنیدم که: کام داد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق خود سخن می‌گوید و احساس شادی و محبتش را توسط تصاویری از طبیعت و زیبایی‌های ظاهری بیان می‌کند. معشوق که به او سلام می‌دهد، مانند ماهی زیباست و سایه‌ای از خوشبختی بر او می‌افکند. شاعر به چشمان معشوق اشاره می‌کند که او را به شدت مجذوب کرده و از زلفش گله می‌کند که سبب زحمتش شده است. او همچنین به درد ناشی از عشق اشاره دارد و می‌گوید که هر کس که به زلف معشوق وابسته شود، باید با دل و احساسش درگیر شود. شاعر در نهایت به نصیحتی می‌پردازد که نباید به دنبال آرزوهای غیرممکن باشد، زیرا عشق نمی‌تواند همیشه به خواسته‌ها پاسخ دهد.