غزل شمارهٔ ۱۸۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خاک آن بادیم کو بر آستانت بگذرد
یا شبی بر چین زلف دلستانت بگذرد
بعد ازین چون گرم شد بازار خورشید رخت
مشتری مشنو که: از پیش دکانت بگذرد
ابروانی چون کمان داری و خلقی منتظر
تا کرا دوزی؟ به تیری کز کمانت بگذرد
نام من فرهاد کردند از پریشانی، ولی
در زمان شیرین شود گر بر زبانت بگذرد
پیش تیر غم نشان کردی دلم را وانگهی
من در آن تشویش کان تیر از نشانت بگذرد
در ضمیر نازک اندیشت ز باریکی سخن
پیکر مویی شود تا بر دهانت بگذرد
نیست در عشق اوحدی را جز به زاری دسترس
وین نه پیکانیست کز برگستوانت بگذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و زیبایی معشوق میپردازد. گویا شاعر در احساساتی عمیق و دردناک غرق شده و با زبانی شاعرانه به ستایش معشوقش میپردازد. او از احساساتی چون اشتیاق، درد و زاری ناشی از دوری و فراق سخن میگوید. تصویر ابروانی مانند کمان و زلفهایی که روی دل میگذرد، نشان از زیباییهای معشوق دارد. شاعر به طور خاص به حالت روحی خود اشاره میکند و به اینکه نامش فرهاد شده، به معنای عشقی بیپایان و رنجهای ناشی از آن است. در نهایت، شاعر از نبود راهی جز زاری در عشق صحبت میکند.