غزل شمارهٔ ۲۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر وصل آن نگار میسر شود مرا
از عمر باک نیست، که در سر شود مرا
تسخیر روی او به دعا میکند دلم
تا آفتاب و ماه مسخر شود مرا
روزی که کاسهٔ سرم از خاک پر کنند
از بوی او دماغ معطر شود مرا
آن نور هر دودیده اگر میدهد رضا
بگذار تا دودیده به خون تر شود مرا
هر ساعتم چنان کند از غصه پایمال
کز دست او فعان به فلک بر شود مرا
مشکل شکفته گرددم از وصل او گلی
لیکن چه خارها که به دل در شود مرا!
این درد سینه سوز، که در جان اوحدیست
از تن شگفت نیست که لاغر شود مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و longing خود به یار صحبت میکند. او بیان میکند که اگر به وصال محبوبش برسد، از عمرش هیچ نگرانی نخواهد داشت. دلش برای دیدن روی او دعا میکند و آرزو دارد که مانند خورشید و ماه مسخرش کند. شاعر همچنین به بوی محبوبش اشاره میکند که حتی پس از مرگش هم او را معطر میکند. اگر محبوب رضایت داشته باشد، او حاضر است چشمانش را با خون تر کند. هر لحظه از غم ناشی از دوری او بر او فشار میآورد. شاعر میداند که رسیدن به وصل محبوب دشوار است، اما از درد و رنجی که در دلش وجود دارد، رنج میبرد. در نهایت، شاعر میپذیرد که این درد زاییده عشق اوست و نمیتواند از آن فرار کند.