غزل شمارهٔ ۲۰۴ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر کس که در محبت او دم برآورد
پای دل از کمند بلاکم برآورد
خون جگر به حلق رسیدست وز هره نه
دل را، که پیش عارض او دم برآورد
دل در جهان به حلقه ربایی علم شود
گر سر در آن دو زلف چو پرچم بر آورد
گر دود زلف از آتش رویش جدا شود
آتش ز خلق و دود ز عالم بر آورد
جان و دل مرا، که به هم انس یافتند
هجرت، بسی نماند، که از هم برآورد
بعد از وفات بر سر خاکم چو بگذرد
خاک لحد ز گریهٔ من غم برآورد
روزی که زد ز نقطهٔ خالش دم اوحدی
گفتم که: سر به دایرهٔ نم بر آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق میپردازد. شاعر از محبت معشوق صحبت میکند که چقدر قدرت دارد و چگونه دل را از قید و بند بلا آزاد میکند. او به سختیهایی که برای رسیدن به معشوق متحمل شده، اشاره میکند و میگوید که دل و جانش به یکدیگر عادت کردهاند و جدایی برایشان دشوار است. همچنین، شاعر به مرگ و یادآوری اشک و غم پس از وفات نیز اشاره میکند و در نهایت به زیبایی معشوق و تأثیر عمیقش بر زندگی خود اشاره میکند. این شعر نمایانگر عشق عمیق و فراق عاطفی است.