غزل شمارهٔ ۲۰۵ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
سوز تو شبی بسازم آورد
وندر سخنی درازم آورد
زان دم که تو روی باز کردی
از هر چه به جز تو بازم آورد
گر تیغ زنند رخ نپیچیم
زین قبله که در نمازم آورد
اقبال به کعبهٔ وصالت
بیدرد سر مجازم آورد
چون توبهٔ منزل امانی
با بدرقه و جوازم آورد
لطف تو به مکهٔ حقیقت
از بادیهٔ حجازم آورد
آن بخت که دل به خواب میجست
بیدار ز در فرازم آورد
این قاعدهٔ نیازمندی
در عهد تو بینیازم آورد
چون دید که: شمع جمع عشقم
اندوه تو در گدازم آورد
گستاخی اوحدی برتو
در غارت و ترکتازم آورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و نیاز به معشوق است. شاعر از آتش عشق خود میگوید و بیان میکند که دیدن چهره معشوقش او را از همه چیز جز او رها کرده است. او میگوید اگر دشمنی حمله کند، در برابر عشق خود مقاومت خواهد کرد. شاعر با اشاره به کعبه و مکه، عشقش را مقایسه میکند و آن را مقدس و بیدردسر توصیف میکند. همچنین از بیداری دل و بینیازی در سایه عشق میگوید و درد و اندوه ناشی از عشق را نیز ابراز میکند. در نهایت، شاعر به جرات و گستاخی در بیان احساساتش اشاره میکند.