نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دیگر مرا به ضربت شمشیر غم بزد

فریاد ازین سوار، که صید حرم بزد!

عزلت گزیده بودم و کاری گرفته پیش

یارم ز در درآمد و کارم به هم بزد

دم در کشیده بود دل من ز دیر باز

آتش در اوفتاد به جانم، چو دم بزد

درویش را ز نوشت شاهی خبر نشد

تا روزگاز نوبت این محتشم بزد

چون دیده بر طلایهٔ حسنش نظر فگند

عشقش به دل در آمد و حالی علم بزد

هی نیزهٔ ستیزه که مریخ راست کرد

شمشیر خوی او همه را چون قلم بزد

صد بار چین طرهٔ پستش ز بوی مشک

بر دست باد قافلهٔ صبح دم بزد

آیینهٔ دو عارض او از شعاع نور

بسیار سنگ طعنه که بر جام جم بزد

گفتم که: بر دلم نکند جور و هم بکرد

گفتا: بر اوحدی نزنم زخم و هم بزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود از عشق و غم می‌پردازد. او از درد و رنج ناشی از عشق سخن می‌گوید و به سوار (نماد معشوق) که دلش را با دیدن خود می‌شکند، اشاره می‌کند. در عزلت خود به سر می‌برد و ناگهان یار وارد زندگی‌اش می‌شود و همه چیز را برهم می‌زند. دلش مدت‌ها در انتظار بوده و اکنون با شعله عشق روشن می‌شود. او با توصیف زیبایی‌های معشوق خود، عشق را به عنوان عاملی قوی می‌داند که تمام دردها و زخم‌ها را به حاشیه می‌برد. به طور کلی، این شعر نمایانگر عشق و تأثیر عمیق آن بر روح و دل انسان است.