غزل شمارهٔ ۲۱۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
هر سحرم ز هجر تو ناله بر آسمان رسد
گر تو جفا چنین کنی، از تو دلم به جان رسد
مایهٔ روزگار خود در هوس تو باختم
سود تو میبری، بهل کز تو مرا زیان رسد
تیر کمان ابروان بر سپرم مزن، که من
در جگرش نهان کنم، تیر کزان کمان رسد
گر ز تو لالهرخ دلم ناله کند، روا بود
دل چو شود ز غصه پر، هم به سر زبان رسد
رخت دل شکسته را پیش تو میهلم، ولی
بدرقه گر تویی، سبک دزد به کاروان رسد
از ستمی منال، اگر عاشقی آن جمال را
بار چنین بسی بری، تا فرحی چنان رسد
آخر کار عاشقان نیست به جز هلاک و خود
بر دل ریش اوحدی، گر تو تویی، همان رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از درد و رنج ناشی از جدایی معشوق صحبت میکند. او هر روز صبح از هجران محبوب نالیده و دلش به خاطر جفا و بیمهری معشوق مشکوک و غمگین است. شاعر از عشق خود به محبوب میگوید که تمام زندگیاش را در راه او باخته و در این راه تنها زیان دیده است. او به زیبایی ابروان و تاثیر آن بر قلبش اشاره میکند و از غم و اندوهی که در دل دارد سخن میگوید. همچنین شاعر بیان میکند که عشق و معشوق به جز درد و هلاکت برای عاشق چیزی به بار نمیآورند، و در نهایت به وضعیت خود به عنوان عاشق رنجور و دلشکسته اشاره میکند.