غزل شمارهٔ ۲۱۰ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازد
که گوی سیم به چوگان مشک میبازد
ز ذره بیشترندش کنون هواداران
سزا بود که دل از مهر ما بپردازد
چه پردها بدرانید عشق او برما!
نگه کنیم دگر تا: چه پرده میسازد؟
به دست کوته ما این گرو نشاید برد
ز زلف او که درازست وتیر دریازد
میان ما سخنی چند اندرونی رفت
زبان چو شمع ببر، تا برون نیندازد
بسی که از دهن او شکر شود در تنگ
ز شرم او نه عجب گر نبات بگدازد
چه کم شود ز درخت بلند قامت دوست؟
به کار اوحدی ار سایهای بر اندازد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است که وجود دارد و احساسات عمیق نسبت به محبوب را بیان میکند. شاعر از اسب دلبری صحبت میکند که همچون گوی نقرهای در بازی چوگان میدرخشد. او به ستایش محبوب میپردازد و اشاره میکند که چطور عشق او پردههای مختلفی را در برابر چشمانش میسازد. شاعر همچنین به مشکلاتی که در راه عشق وجود دارد اشاره میکند و میگوید که محبوب با زیبایی و زلف بلندش دلها را میرباید. همچنین، یکی از مضامین شعر این است که حتی اگر محبوب سایهای بفرستد، باز هم ارزش آن بسیار زیاد است و درخت بلند قامت دوست به این سایه نیاز دارد. در کل، شعر پر از احساسات عاشقانه و تحسین زیبایی است.