نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۰ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟

وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟

ای صبا، باز آمدن دورست یوسف را ز مصر

بازگو تا بوی پیراهن به کنعان کی رسد؟

حاصل عمر گرامی از جهان دیدار اوست

من به امیدم کنون، تا فرصت آن کی رسد؟

روز و شب چون گوی دستش در گریبان منست

دست من گویی بدان گوی گریبان کی رسد؟

یار نارنجی قبا را من به نیرنجات آه

تا نرنجانم شبی، دردم به درمان کی رسد؟

می‌نویسم قصه‌ها هر دم به خون دل، ولی

قصهٔ چون من گدایی پیش سلطان کی رسد؟

چشم من چون دور گشت از روی گل رنگش کنون

روی من بر پای آن سرو خرامان کی رسد؟

بنده فرمانم به هر چیزی که خاطر خواه اوست

گوش بر ره، چشم بر در، تا که فرمان کی رسد؟

اوحدی را چند گویی بی سر و سامان چراست؟

زان ستمگر کار بی‌سامان به سامان کی رسد؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از یک عاشق سرشار از اشتیاق و انتظار برای وصال محبوبش صحبت می‌کند. شاعر به توصیف حس تنهایی و دلتنگی می‌پردازد و امیدوار است که روزی به وصال معشوقش برسد. او از دشواری‌های زندگی و انتظار در گذشته می‌گوید و ابراز می‌کند که عمرش تنها با دیدار محبوبش ارزشمند می‌شود. شاعر در مصراع‌های مختلف از بی‌صبرانه منتظر ماندن و دوری از معشوق صحبت می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که تا زمانی که محبوب به او نرسیده، احساس درد و رنج بر او حاکم است. در نهایت، شاعر به سرنوشت و بی‌سامانی خود اشاره می‌کند و از امید به بهبود اوضاع می‌گوید.