نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۶ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلی که با سر زلف تو آشنا باشد

گمان مبر که ز خاک درت جدا باشد

اگر تو همچو جهان خرمی،ولیک جهان

تو خود معاینه دانی که بی‌وفا باشد

به گوشهٔ نظری کار خستگان فراق

بساز، از آنکه ترا نیز کارها باشد

در آرزوی نسیمی ز زلف تو جانم

همیشه منتظر موکب صبا باشد

ولیک زلف ترا، با همه پریشانی

نظر به حال پریشان ما کجا باشد؟

چه طالعست دل اوحدی مسکین را؟

که دایما به غم عشق، مبتلا باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان عشق و دلتنگی‌های خود می‌پردازد. او می‌گوید که قلبی که با زیبایی‌های معشوق آشناست هرگز نمی‌تواند از او جدا شود. شاعر به وفای معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی اگر معشوق به زیبایی جهان باشد، خود بهتر از هر کسی می‌داند که بی‌وفایی چه چیزی است. او در انتظار نسیمی از سوی محبوب است و در عین حال احساس می‌کند که حال او و دلش در شرایط پریشانی قرار دارد. در نهایت، شاعر به درد و رنج ناشی از عشق اشاره می‌کند و به ناامیدی‌هایش در این راه اعتراف می‌کند.