غزل شمارهٔ ۲۲۹ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بهار و بوستان ما سر کوی تو بس باشد
چراغ مجلس ما پرتو روی تو بس باشد
برای نزهت ار وقتی بیارایند جنت را
مرا از هر که در جنت نظر سوی تو بس باشد
به خون خوردن میموزان دل ما را به خوان غم
که ما را خود جگر خوردن ز پهلوی تو بس باشد
اگر خواهی که: جفت غم کنی خلق جهانی را
اشارت گونهای از طاق ابروی تو بس باشد
گرت سودای آن دارد که: که ملک چین به دست آری
سوادی از سر آن زلف هندوی تو بس باشد
ز شوق کعبه گو: حاجی، بیابان گیر و زحمت کش
طواف عاشقان گرد سر کوی تو بس باشد
به خون اوحدی دست نگارین را چه رنجانی؟
که او را شیوهای از چشم جادوی تو بس باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و تاثیر چهره محبوبش اشاره میکند و میگوید که بهار و گلستان برای او تنها با وجود روی محبوبش معنا پیدا میکند. او بیان میکند که حتی اگر بهشت را تزئین کنند، باز هم نگاه به محبوبش برایش کافی است. شاعر از درد و غم دلش سخن میگوید و میگوید که تنهایی و غمش را تنها با دیدن محبوبش تسکین میدهد. همچنین، او به این نکته اشاره میکند که اثر زیبایی محبوبش بر دیگران نیز میتواند تاثیری عمیق داشته باشد. در نهایت، شاعر به عاشقان و جویندگان عشق توصیه میکند که فقط گرد محبوب بگردند، زیرا همه چیز در آنجا خواهد بود.