نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۵ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

معشوقه پی وفا نباشد

ور بود، به عهد ما نباشد

هرگز سر کوی خوبرویان

بی‌فتنه و ماجرا نباشد

هر چند که یار ما ختاییست

ما را نظر خطا نباشد

ای با همه طلعت تو نیکو

با طالع ما چرا نباشد؟

دعوی چه کنی به روی‌پوشی؟

پوشیدن مه روا نباشد

خوبی که ندید روی او کس

امروز به جز خدا نباشد

عشق تو قضای آسمانیست

کس را گذر از قضا نباشد

من عاشقم و لبت ببوسم

عاشق همه پارسا نباشد

گفتی که: ترا دوا صبوریست

این درد بود، دوا نباشد

آن غم که تو ریختی درین دل

جایی برسد، که جا نباشد

زیر قدمت ببوسم ایرا

بالای تو بی‌بلا نباشد

زر میخواهی ز من، ترا خود

یک بوسهٔ بی‌بها نباشد

زر پر مطلب، که اوحدی را

در دست به جز دعا نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره عشق و وفا می‌پردازد. او می‌گوید که اگر معشوق وفادار نباشد و به عهدهایش عمل نکند، سر کوی معشوقان همیشه پر از درد و فتنه خواهد بود. شاعر همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و از این که چرا با طالع او در تضاد است، ناراحت است. او اعتراف می‌کند که عشقش از قضا و مقدرات آسمانی نشأت می‌گیرد و هیچ‌کس نمی‌تواند از آن بگذرد. در انتها، شاعر از معشوقش می‌خواهد که برای دلbroken او یک بوسه بی‌هزینه تقدیم کند، زیرا ارزش آن در برابر درد و رنج او بسیار بیشتر است.