نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۹ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن

چه عشقست این که در دل شد؟

کزو پایم درین گل شد

به بند او در افتادم

کشیدم بند و مشکل شد

چه شربت بود عشق او؟

که جان را زهر قاتل شد

قیامت بیند آن دستی

کز آن قامت حمایل شد

چو با آیینهٔ خاطر

جمال او مقابل شد

هر آن نقشی که بر دل بد

نهفته گشت و باطل شد

ازو من سایه‌ای بودم

به نور آن سایه زایل شد

مریدی را مرادی بد

ازان دلدار حاصل شد

ریاضت اوحدی می‌برد

که این درویش واصل شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساساتی عمیق و عرفانی در ارتباط با عشق است. شاعر از عشقی سخن می‌گوید که او را در بند خود گرفتار کرده و با آن به شدت درگیر است. او عشق را چون شربتی می‌داند که جانش را مسموم کرده و احساس می‌کند که در برابر جمال محبوبش، همه چیز در خود محو شده است. شاعر همچنین به وضعیت خویش به عنوان سایه‌ای از محبوب می‌نگرد و می‌گوید که عشق، او را به مرحله‌ای از خودشناسی و نزدیک شدن به حقیقت رسانده است. در نهایت، او به مریدی اشاره می‌کند که از عشق معشوق به حقیقت و آگاهی دست یافته است.