نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۲ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشد

هیچ سال این دردم اندر جان وغم در دل نشد

نیست سنگی کان ز آه آتشین من نسوخت

نیست خاکی کان ز آب دیدهٔ من گل نشد

هیچ سعیی در جهان چون سعی من ضایع نگشت

هیچ رنجی در وفا چون رنج من باطل نشد

بر تن شوریده باری این چنین سنگین نبود

بر دل آشفته کاری این چنین مشکل نشد

ضربتی چون ضربت سودای او دستی نزد

شربتی چون شربت هجران او قاتل نشد

اوحدی، دل در وفا و عهد این خوبان مبند

کز غم خوبان به جز بی‌حاصلی حاصل نشد

گر ندیدی صورت لیلی، که مجنون را بکشت

قصهٔ مجنون نگه کن: کو دگر عاقل نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عمق عشق و دلتنگی شاعر است. او به شدت از رنج و درد ناشی از عشق سخن می‌گوید و می‌گوید که هیچ سالی در درد و غم او کم نشده است. شاعر به بی‌اثری سعی و کوشش خود در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ سنگی به اندازه‌ی آه او نسوخته و هیچ خاکی از اشک‌هایش گل نکرده است. او به سختی‌هایی که در وفا و عشق تحمل کرده، اشاره کرده و می‌افزاید که هیچ ضربتی به اندازه‌ی درد عشقش عمیق نیست. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که غم عشق نتیجه‌ای جز احساس ناکامی برای او نداشته است و با ذکر داستان مجنون و لیلی، عمق بی‌پایانی عشق را به تصویر می‌کشد.