نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۱ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

عشق را پا و سر پدید نشد

زین بیابان خبر پدید نشد

جز دل دردمند مسکینان

ناوکت را سپر پدید نشد

همه چیز از تو بود و در همه چیز

جز تو چیزی دگر پدید نشد

خبری شد عیان من از فکر

وز عنایت خبر پدید نشد

هر که پیش تو جان نکرد ایثار

از وجودش اثر پدید نشد

تا تو منظور بیدلان نشدی

هیچ صاحب نظر پدید نشد

اوحدی، چاره‌ای بکن خود را

کز تو بیچاره‌تر پدید نشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عمق عشق و ارتباط آن با وجود انسان‌ها می‌پردازد. شاعر به این نکته اشاره دارد که عشق حقیقی تنها از دل‌های دردمند نهفته در این دنیا نشأت می‌گیرد و بدون توجه به معشوق، هر چیزی بی‌معناست. او می‌گوید که در هیچ چیز جز معشوق، حقیقتی وجود ندارد و هرگونه شناخت و درک، تنها از طریق عشق امکان‌پذیر است. همچنین، شاعر به اهمیت ایثار در عشق اشاره دارد و می‌فرماید که بدون این ایثار، زندگی بی‌نتیجه خواهد بود. در نهایت، او از خود می‌خواهد که تدبیری بیندیشد، چرا که در مقام عشق، هیچ‌کس بیچاره‌تر از او وجود ندارد.