نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۴ اوحدی مراغه‌ای

اوحدی مراغه‌ای / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

کسی که چشمهٔ چشمش چنین ز گریه بجوشد

چگونه راز دل خود ز چشم خلق بپوشد؟

دلی که این همه آتش درو زنند بنالد

تنی که این همه گرمی درو کنند بخوشد

حدیث ماه رخش آن چنان که هست نگویم

مرا مجال نماند، ز مشتری، که بجوشد

به کوشش از متصور شود وصال رخ تو

به دوستی، که پشیمان شود کسی که نکوشد

ستمگرا، ز غمت گر دلم خروش برآرد

عجب مدار، که سنگ از چنین غمی بخروشد

ترا به دل ز که جویم؟ گرت به ترک بگویم

بدان درم چه ستاند؟ کسی که جان بفروشد

مرا نصیحت بسیار می‌کنند، ولیکن

چه سود پند رفیقان؟ چو اوحدی ننیوشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ درد درونی و عاطفی گوینده است. او به گریه و شعله‌ور شدن احساساتش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چگونه نمی‌تواند راز دلش را از دیگران پنهان کند. دل او پر از آتش است و این درد و غم را نمی‌تواند مخفی کند. همچنین ذکر می‌کند که عشق واقعی به تلاش و کوشش نیاز دارد و اگر کسی در این راه ناکام باشد، نباید انتظار رسیدن به معشوق را داشته باشد. او به ستم‌گری که بر دلش تاثیر می‌گذارد اشاره کرده و می‌گوید که حتی سنگ نیز از غم چنین احساساتی به خروش می‌آید. در پایان، گوینده از بی‌توجهی به نصیحت‌های دیگران سخن می‌گوید و می‌گوید بعضی افراد حتی از نصیحت دوستان نیز گوش نمی‌دهند.