غزل شمارهٔ ۲۶۸ اوحدی مراغهای
اوحدی مراغهای / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به من از دولت وصل تو مقرر میشد
کارم از لعل گهربار تو چون زر میشد
دوش گفتم: بتوان دید به خوابت، لیکن
با فراق تو کرا خواب میسر میشد؟
بارها شمع بکشتم که نشینم تاریک
خانه دیگر ز خیال تو منور میشد
عقل دل را ز تمنای تو سعیی میکرد
عشق میآمد و او نیز مسخر میشد
گر چه بسیار بگفتیم نیامد در گوش
خوشتر از نام تو، با آنکه مکرر میشد
شرح هجران تو گفتم: بنویسم، لیکن
ننوشتم ، که همه عمر در آن سر میشد
اوحدی را غزل امروز روانست، که شب
صفت خط تو میکرد و سخن تر میشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به احساسات عمیق خود درباره عشق و دلتنگی اش نسبت به معشوق میپردازد. او اشاره میکند که اگر با دولت معشوقش وصل میشد، زندگیاش پر از زیبایی و جواهرات احساس میشد. او در جستجوی خواب و آرزوهای خود است، اما با دوری معشوق، خواب و آرامش از او دور شده است. گوینده تلاش می کند تا از عشق و هجرت خود بنویسد اما نمیتواند، زیرا این احساسات بیش از حد عمیق و طاقتفرسا هستند. در نهایت، اوحدی به بیان زیبایی خط معشوق و قدرت کلامش میپردازد.